تبلیغات
عرفان - مرد عاشق ، مرد عابد


درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

مرد عاشق ، مرد عابد

نوشته شده توسط:
جمعه 15 مرداد 1389-01:50 ب.ظ

مرد فقیری عاشق دختر سلطان شد  او را را به قصر راه نمی دادند و او درمانده و آشفته راه به جایی نداشت  تا ان که نزد دانایی رفت واز عشق خود سخن گفت و راه چاره خواست  بعد از آن کسی در شهر ان مرد عاشق پیشه را  را ندید . کم کم خبری در شهر می پیچید  :  در کوه های مجاور شهر مرد عابدی صبح وشام به عبادت مشغول است  و  کرامات بسیار  دارد .خبر پیچید وپیچید تا به گوش سلطان رسید  وسلطان تصمیم گرفت با مرد عابد ملاقاتی داشته باشد  با خدم وحشم به کوهستان امد و مردی را به عبادت و خاکساری دید  با مرد سخن گفت و از او خواست به قصر بیاید ودر انجا زندگی کند و فلان ملک وثروت وفلان  مقام و.. از او باشد مرد عابد نمی پذیرفت  سلطان که بسیار مایل بود ان مرد به قصر آید به اصرار  از او خواست که دامادش شود و بالاخره مرد عابد پذیرفت.  بساط جشن وپایکوبی در قصر برپا شده بود  همه چیز آماده بود تا مرد عابد   به  وصال محبوبش برسد  . در اواخر شب خبر رسید که داماد ناپدید شده و اثری از او نیست .به دستور سلطان  آن شب و روزها وشب های دیگر به دنبال مرد عابد گشتند وگشتند اما هیچ اثری از او پیدا نکردند . سالها بعد یکی از اهالی شهر که  به سفر رفته بود  در جنگلی  مرد عابدی را مشغول عبادت و در نماز دید  . به نزد او رفت  وخیلی زود او را شناخت و شرح حال وی را پرسید که چرا با این همه عشق وعلاقه و سختی که در راه وصال کشیدی معشوق را رها کردی

مرد عابد نگاهی به او انداخت و گفت : وقتی از شدت عشق و در به دری راه به جایی نمی بردم نزد  دانایی رفتم و او مرا گفت  تو هرگز به دختر سلطان نخواهی رسید مگر از این راه که من می گویم  به کوه برو و به تظاهر به عبادت مشغول شو مردم کم کم تو را در این حال خواهند دید وتو مشهور می شوی و این شهرت تو را به آرزویت خواهد رساند .من به کوه رفتم و از روی تظاهر  و ریا و برای نمایش به خلق به عبادت مشغول شدم  تا این که سلطان امد  ومن  یقین کردم که به آرزوی محال خود خواهم رسید در شب عروسی  لحظه ای  به فکر فرو رفتم و با خود اندیشیدم  :  در حالتی که من به دروغ وتظاهر  عبادت خدا  را کردم  خدا  مرا به چنین مقام و منزلتی در نزد سلطان (که برایم محال می نمود ) رسانید اگر به صدق و راستی عبادت او را بکنم چه جایگاه و منزلتی نزد  خدا  خواهم داشت   این بود که قصر و دختر سلطان و معشوقه  و..همه را رها کردم و به این جنگل آمدم و عبادت حقیقی و راستین خدا را پیشه کردم  



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 15 مرداد 1389 04:38 ب.ظ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر