تبلیغات
عرفان - داستانی درباره صدقه


درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

داستانی درباره صدقه

نوشته شده توسط:
دوشنبه 18 مرداد 1389-05:44 ق.ظ

زن و شوهرى موقع ناهار بر سر سفره با هم نشسته و مشغول خوردن جوجه كباب بودند. ناگاه گدائى درب منزلشان را زد و از آن ها تقاضاى كمك كرد صاحب منزل گفت : خیلى ببخشید معذرت مى خواهم فعلا چیزى موجود نیست .
ولى گدا از بس گرسنه بود دست بردار نبود و خود را به داخل خانه انداخت لهذا صاحب خانه هنگامى كه اصرار و پافشارى گدا را دید مجبور شد از جاى خود برخاست و دست او را گرفت و از خانه بیرونش كرد و درب منزل را محكم بست گدا هم یك آه سختى كشید و چیزى زیر لب گفت و رفت .
با این عمل زشت و ناپسند از آن روز به بعد كار این صاحب خانه رو به كسادى گذاشت به طورى كه هزینه و خرجى منزل خود را نتوانست تاءمین نماید فقر و فاقه او را دربر گرفت لذا زنش به هر ترتیبى كه بود تقاضاى طلاق داد و از او طلاق گرفت بعد از انقضاء عده طلاق و پس از چندى با مرد دیگرى ازدواج كرد سال هاى زیادى از این ماجرا گذشت .
روزى از روزها این زن و شوهر دومش در حیات منزلشان نشسته و مشغول خوردن جوجه كباب بودند اتفاقا گدائى آمد و درب منزل او را به صدا درآورد صاحب خانه بلند شد درب را بر روى او باز كرد؛ دید فقیرى است كه در خواست غذا مى نماید مقدار معتنابهى از غذاى موجود در سفره را به او داد.
گدا با رضایت خاطر از منزلش بیرون رفت و دعایش نمود هنگامى كه صاحب خانه بر سر سفره مراجعت كرد دید زنش به فكر عمیقى فرو رفته و از غذا خوردن هم دست كشیده است شوهرش علت این كار را از او سوال نمود؟
زن ابتدا پاسخى نداد و طفره رفت ولى مرد اصرار ورزید وقتى كه زن دید نمى تواند جریان را كتمان كند ناچار اصل واقعه را تعریف و بیان كرد!! و گفت : این گدائى را كه امروز به او غذا دادى چند سال پیش همسر من بود روزى از روزها با همین گدا بر سر یك سفره نشسته بودیم سرگرم جوجه كباب خوردن بودیم ناگهان درب ، منزلمان به صدا در آمد حركت كرد رفت پشت درب تا این كه درب را باز كند به مجرد باز شدن درب شخص گدا از شدت گرسنگى خود را به دورن منزل انداخت و به او چیزى كمك نكرد. زمانى كه سخنان زن به پایان رسید شوهرش به او گفت : متاءسفانه آن گدا هم من بیچاره بودم كه آن روز دلم سوخت و به درد آمد خداوند بزرگ هم از آن روز به بعد به من عنایت و لطف خاصى كرد. رفتم شغل مناسبى را پیدا كردم و مشغول به كسب معاش شدم ، وضعم روبه راه گردید و آن گاه با تو ازدواج كردم .
آرى !! از امكانات عمل غافل مشو گندم ز گندم بروید جو ز جو.
از این داستان نتیجه مى گیریم كه مواظب باشیم دست رد به سینه سائل نزنیم چه بسا خداوند به وسیله یك سائل ما را امتحان نماید.
امام معصوم علیه السلام مى فرماید: لا ترد السائل و لو بشق تمرة ؛ سائل را رد نكنید ولو به دادن یك دانه خرما باشد.
منبع: معراج الاولیاء،ص222



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 18 مرداد 1389 11:39 ق.ظ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر